![]() |
![]() |
|
| aks.barnameh .kholaseh hameh chi |
|
دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين.... دکتر شريعتي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:49 توسط saeed zamani |
|
|
هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.....هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري......هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:45 توسط saeed zamani |
|
|
عشق مدد كن كه به سامان برسيم چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار و يا يار به من يا هردو بميريم و به پايان برسيم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:43 توسط saeed zamani |
|
|
یادت باشه ......يادت باشه........يادت باشه !!! و بالاخره يادت باشه که ......!!! دل تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:38 توسط saeed zamani |
|
|
اگه تو پیچ و خم دلم گم شدی،به دنبال کسی نگرد ،چون به جز تو کسی تو دلم زندگی نمی کنه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:36 توسط saeed zamani |
|
|
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:34 توسط saeed zamani |
|
با رفتنت یادم رفته چی بگم یا چی بنویسم..... راستش یه جورایی حس تنهایی داره از پا میاندازه منو..... یه روزایی فکر میکردم کافیست که در کنارت باشم.... اما حالا دلم میخواهد در تو ذوب شوم....حل شوم.....نیست شوم تا هستی بیابم و هست شوم...... این نوشته ها گلایه نیستند.... فقط از سر دلتنگی نوشتم..... به دل نگیر .... خیلی تنهام... خیلی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:57 توسط saeed zamani |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:56 توسط saeed zamani |
|
|
بين حقيقت و رويا يك دنيا فاصله است حقيقت پيشه چشمام و رويا دست نيافتني حقيقت زندگي من تلخ و روياش شيرين به حقيقت تلخ نزديكم و از واقعيت رويا دور اي شيرين ترين رويا هرگز دست نيافتني نباش آفتاب نماينده حقيقت و شب نماينده روياست پس بيا با هم آفتابي بشيم تا حقيقت روشن شود يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد راهي نروم كه بي راه باشد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار بر وفق مراد تنها دل ما دل نيست.... ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:55 توسط saeed zamani |
|
بايد كارى كردكه دل آرام بگيرد بايد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:53 توسط saeed zamani |
|
|
بانوی من
می خواهم نامه ای برایت بنویسم
که به هیچ نامهء دیگری شبیه نباشد
و زبانی نو برای تو بیافرینم
زبانی هم تراز اندامت
...... و گسترهء عشقم
* می خواهم از برگهای لغت نامه بیرون بیایم ..... و از دهانم اجازهء سفر بگیرم
خسته ام از چرخاندن زبان در این دهان
دهانی دیگر می خواهم .... که بتواند به درخت گیلاس .... یا چوب کبریتی بدل شود
دهانی که کلمات از آن بیرون بریزند
مانند پریان دریایی از امواج دریا
و کبوتران
...... از کلاه شعبده باز
* کتابهای دبستانم را از من بگیرید .... و نیمکت های کلاسم را
..... گچ ها و قلم موها و تخته سیاه را
از من بگیرید
تنها واژه ای به من ببخشید
تا آن را
...... چون گوشواری به گوش معشوق خود بیاویزم
* انگشتانی تازه می خواهم
برای دیگر گونه نوشتن از انگشتانی که قد نمی کشند
.... از درختانی که نه بلند می شوند
..... و نه می میرند... بیزارم
انگشتانی تازه می خواهم
... به بلندای بادبان زورق و گردن زرافه
تا معشوقهء خویش را پیراهنی از شعر ببافم
...... و الفبایی نو بیافرینم برای او
* ..... الفبایی که حروفش
به حروف هیچ زبان دیگری مانند نباشد
.... الفبایی به نظم باران
..... الفبایی از طیف ماه
ابرهای خاکستری ِ غمناک
و درد ِ برگهای بید
...... زیر چرخ دلیجان ِ سپتامبر
* می خواهم گنجی از کلمات را پیشکشت کنم
که هرگز هیچ زنی نصیب نبرده و نخواهد برد
..... کسی به تو مانند نبوده و نیست، بانوی من
می خواهم هجاهای نامم
و خواندن نامه هایم را
به سینهء خسته ات بیاموزم
می خواهم تو را به عطری نو بدل کنم
..... و به زبانی نو
.....
به شعری نو
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:53 توسط saeed zamani |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:51 توسط saeed zamani |
|
![]()
تنهایی را دوست دارم دارم زیرا بی وفا نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست
تنهایی را دوست دارم زیرا ...
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان
خواهم کرد
کجایی تنهایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:50 توسط saeed zamani |
|
|
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
نميخوام بگم که مثل گلی...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:50 توسط saeed zamani |
|
|
می دانم سر انجام روز فراموش شدنم را جشن می گیری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:48 توسط saeed zamani |
|
آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را به ریشه آرزوهایت احساس کردی بخاطر بیاور که زیبایی شهابها از شکستن قلب ستارگان است |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:46 توسط saeed zamani |
|
|
توي
اين دور و زمونه
دوتا عاشق ديوونه يكيشون
ستاره شب اون يكي دشت جنونه
هر دوتا يه دنيا عشقن دلاشون مثل بلوره
يكيشون به جنس الماس اون يكي از جنس نوره |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:45 توسط saeed zamani |
|
|
توي
اين دور و زمونه
دوتا عاشق ديوونه يكيشون
ستاره شب اون يكي دشت جنونه
هر دوتا يه دنيا عشقن دلاشون مثل بلوره
يكيشون به جنس الماس اون يكي از جنس نوره |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:45 توسط saeed zamani |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|
چشم مرا گرفته اي ذهن مرا گرفته اي قلب مرا گرفته اي روح مرا گرفته اي ،
قابل اگر تو را بود جان مرا زمن بگير ولي دست مرا رها مکن
يک نظري به ما بکن نظر به خاک پا بکن به خاطر اقاقيا دست مرا رها مکن
با تو چو درگير شدم در قل و زنجير شدم ، هي زبر و زير شدم از همه کس سير شدم
حال اگر پير شدم سخت زمين گير شدم به حرمت جوانه ها دست مرا رها مکن
اگر چه من کهنه شدم ،پشت به کهنه ها مکن به خنجر بهانه ها دست مرا رها مکن
ا دست منو رها مکن